کاربر گرامی ورود شما را به سایت خیر مقدم عرض می کنیم. جهت استفاده از تمامی امکانات سایت باید وارد شوید. اگر هنوز عضو سایت نشده اید از این لینک عضو شوید.
دانلود کتابهای سجاد لشگر خاطراتی از زندگی شهید سید جواد حسینی و پانزده سال بعد مقدمه ای بر رمان سوخته بر اساس زندگی شهید رجایی در کتابخانه الکترونیکی یاس
بخشی از کتاب داستان سجاد لشگر مروری از زندگی شهید سید جواد حسینی :
فصل سيزدهم
از آنجایى که شهيد رجایى در باز گویى حوادث و خاطرات مربوط به زندگى شخصى و مبارزاتى خود بسيار بسته عمل مى آرده، لذا تهيه و گردآورى منابع و مطالب مورد نياز با دشوارى انجام مى پذیرد. یادم مى آید وقتى با آقاى عباس صاحب الزمانى صحبت مى آردم، ایشان با آقاى دکتر بهفروزى دوست دوران نوجوانى و سربازی شهید رجایی میتوانند اطلاعات مفیدی از آن دوران در اختیار شما بگذارند ، با کمی انتظار نوبت ایشان رسید و در یک بعد ظهر روز شنبه راس ساعت سه به خدمت ایشان رسیدم .
فهرست پرسشها روى ميز در مقابلشان قرار داشت اما ایشان ترجيح دادند خودشان صحبت کنند بدون آنكه سئوالى طرح شود.دکتر بهفروزى مى گفت : هنگام ورود به نيروى هوایى با هم آشنا شدیم و سالهاى سال در کنار یكدیگر بودیم و تنها حوادثى مثل زندان بين ما فاصله مى انداخت.از ایشان سئوال کردم آیا دست نوشته اى یا خاطره اى از آن ایام دارند یا خير؟
نام کتاب
نویسنده
موضوع
حجم
صفحه
مقدمه ای بر رمان سوخته
براساس زندگی شهید رجایی
رمان ایرانی
920 KB
88
سجاد لشگر
شهید سید جواد حسینی
رمان ایرانی
449 KB
88
دانلود در ادامه مطلب بخشی از کتاب رمان سوخته بر اساس زندگی شهید رجایی :
كتابفروشي تيمچه 1
اوايل انقلاب به همت شهيد حسيني براي جذب جوانان مذهبی دو مكتب را ه اندازي شده بود به نام مكتب علي (ع) و مكتب زهرا (س) و همين نقطة عطفي براي آشنايي من و سيد جواد مهيا كرد. در همين روزها هم او با يكي از اقوام نزديك ما ازدواج كرد. اين مسأله ما را به هم نزديكتر كرد. هميشه به خانواد ه هاي بي سرپرست و نيازمند كمك ميكرد. عليرغم مشكلات مالي كه خودش داشت، ما كه در آن موقع پدرمان را از دست داده بوديم، از كم كهاي ايشان بي نصيب نبوديم. براي مثال در سطح شهر يك كتابفروشي راه اندازي كد و مرا برد كه آنجا كار كنم. خيلي كم به آنجا سر مي زدند . من پول كتاب هايي را كه فروخته بودم به سيد جواد مي دادم كه نمي پذيرفت. كتابها، كتابهاي شهيد مطهري و دكتر شريعتي و روزنامة جمهوري اسلامي بود . گروهكها هم يك كتابفروشي در تيمچه را ه اندازي كرده بودند . سيد جواد به كوي چشم دشمنان، كتابفروشي را از خيابان شهرباني به تيمچه انتقال داد . گروهي مي آمدند و مدام از من سؤال مي كردند و مسخره مي كردند . وقتي به سيد اين مسائل توجه نكن، بايد تحمل كني . اينها مثل : ميگفتم، مي گفت «. كف روي آب ميمانند » هميشه براي ازدواج ديگران پيشقدم بود و هيچ وقت براي خودش تصميم نمي گرفت. يك روز « دكتر آيين » به سيد مي گويد : شما که اینقدر دنبال ازدواج من هستی ، چرا برای خودت فکری نمیکنی؟ سید جواد پاسخ می دهد : اگر مایلی پیش خانواده ات از من خواستگاری کن !
دكتر آيين با خوشرويي پذيرفته بود و مراسم عروسي خيلي ساده و اسلامي برگزار شد.